میدونم آخرش از تنهایی میمیرم
بانو سلام ، حال شما ؟ من فلانی ام...
دیوانه ام به جان شما یک روانی ام...

شرمنده ام به چشم شما سر نمی زنم...
این روزها شبیه خودت بی نشانی ام...

بامن بیابه سمت قراری که درمن است...
گم کرده ام همیشه تورا در جوانی ام...

اشکت اگرچه بی تو به دادم نمی رسد...
چشمت چرا نمی رود از زندگانی ام...

این شعرها به درد نوشتن نمی خورند...
وقتی که من برای تو بانو - فلانی ام...

+ نگاشتم در  شنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط تا ابد تنها  | 

به نام خدای او

سلامی به زیبایی چشمهایش

سلامی به دلنشینی صدایش

سلامی به تاریکی قلبم در این 5 سال

سلامی به آب شدن آرام آرامم

سلام

امیدوارم خوب باشه هر جا هست و شما هم خوب باشید هر کجا که هستید.

همه فکر میکنند من بیمارم( خود آزاریی) اما اینطور نیست. شما نمونه مردانی که عاشق بودن و الان تنها هستند و دیگر عاشق نشدن رو زیاد دیدید یا حداقل در موردشون شنیدید. من میشناسم چندتاشون رو: مهندس م. خ ، مهندس م. ی ، مربی بدنسازی ع.ب و آقای دکتر ج.ن و خیلی دیگه از مردانی که هیچوقت نتوانستند دوباره عاشق بشوند.

هر سال ، روز 5 مرداد ماه من بهم ریختنم بیشتر میشود و اون فکرمیکند من بیمار هستم ، احساس میکند من مزاحم هستم. باشد اشکالی ندارد روزی خواهد فهمید که واقعا دوستش دارم و به امید اون روز.

این روزها و سالها رو با صدا و آهنگ های داریوش اقبالی بزرگ سر کردم و گذران کردم و دقیقا حرفاش، حرفهای من به نیلوفر هست. تک تک آهنگ هاش حتی این آخری به اسم پرستش.

داریوش میگه : من از نگاه کردنت پرستش رو شناختم/خداروشکر میکنم ازین بتی که ساختم.

به من بهانه ای بده که کم بشه باورم به تو/به من که هرشب از خودم پناه میبرم به تو

 

هرسال روز تولدم که میشه دقیقا الان 5 سال هست از اول صبح خیلی ها بهم تبریک میگن، بعضیا تلفنی ، بعضیا حضوری ، بعضیا حتی کادو میارند اما هرچی به سمت شب نزدیک میشیم و تموم شدن روز 10 اسفند من حالم بدتر میشه. ازم میپرسند چته؟ میگم خیلیا تبریک گفتن ها ، دستشون درد نکنه اما اونی که باید میگفت نگفت. اونی که باید برام کادو میاورد نیاورد. اونی که بهم زنگ میزد و میگفت: مجید ، تولدت مبارک عشقم.... اون زنگ نزد.

 

قطعا حس کردید یک چیزی توی زندگیتون کم هست. خیلی دلم میخواد اون نامردی که دل عشقم رو شکسته رو پیدا کنم و بهش بگم واقعا لیاقت این دختر رو نداشتی. تو اونطوری که من نیلوفر رو دوست داشتم ، دوست نداشتی. تو، توی لعنتی نذاشتی من خوشبخت ترین آدم روی زمین باشم.

 

یکبار یادمه باهاش داشتم تلفنی حرف میزدم بهم گفت: مجید بابام داره زنگ میزنه. رکورد داره میس کال بابام هست با 16 تا میس کال.... گفتم رکورد بابات رو میزنم!!!!! 22 بار بهش زنگ زدم.

کاش میفهمید چقدر دوستش دارم؟ اما حیف که اون قلبش رو داد به شخص دیگری.

خدا رحمتت کنه دکتر علی شریعتی: من تورا دوست دارم، تو دیگری را و دیگری، دیگری را دوست دارد و

 اینگونه است که همه تنها هستیم.

کاش میشد بفهمیم چقدر وقت برای دوست داشتن کم هست. خداکنه اون دنیا اینقدر رتبه ام بالا باشه توی بهشت (البته اگه جهنم پر بشه و جا برای من نباشه) که از خدا یک چیز بخوام اونم خودش میدونه چی میخوام.

بگذار بقیه بهم بخندند اما برام خنده هاشون مهم نیست. من همه چیز در زندگیم دارم و هیچ چیز ندارم.

+ نگاشتم در  یکشنبه ۱۹ مهر۱۳۹۴ساعت 11:31  توسط تا ابد تنها  | 

به نام گل سرخ در صحاری شب

 

سلامی به اندازه رخ زیبای یار

سلامی به زیبایی دیدن سکوت دریا

سلامی به عظمت درختان سرسبز شمال

سلامی به گرمای طاقت فرسای جنوب

سلامی به غربت و تنهایی مردمان دنیا

سلام به همه عزیزان و دوستان این خانه ی محقر من.... خوب هستید؟

امیدورام همیشه سالم و سلامت باشید و بدون هیچ مشکل و درد و رنجی به زندگی زیباتون ادامه بدید هرچند شاید این یه آرمان باشه که هیچوقت دست یافتنی نباشه اما بالاخره یک آرزوی زیباست.

هدف با آرمان فرق داره و این مطلب رو تقریبا همه میدونند،  اگه شما به چیزی که میخواید برسید بهش میگن هدف چون دست یافتنی هست اما آرمان دست یافتنی نیست و اگر دست یافتنی بشه دیگه اسمش آرمان نیست. یه جورایی همون مدنیه فاضله پیامبر اسلام

 

اینجا ایران هست، کشوری در خاورمیانه، در قاره آسیا و صد البته جهان سوم!!!! نمیدونم دقیق که چرا بهمون نمیگند جهان اول؟ ما که توی دروغگویی ، دزدی ، اختلاس و فقر و فحشا داریم از همه کشورها جلو میزنیم و تقریبا میشه گفت هیچ سدی جلو دارمون نیست.  " اینجا اسلام هست اونم خیلی زیاد ولی مسلمان کم هست یا بهتر بگم تقریبا نیست. "

امروز نمیخوام بحث سیاسی بکنم چون خیلی از سیاست خوشم نمیاد ( شاید باید یادش بگیرم چون توی این دوره زمونه تقریبا همه دارند یه جورایی ازش استفاده میکنند!!!) بلکه میخوام باز هم از درد تنهایی مردم و البته خودم بگم.

این به معنای این نیست که داریم یک داستان رو بارها و بارها تکرار میکنیم و این یعنی حماقت ( کتاب راز سایه ها نوشته دبی فورد ) بلکه میخوایم بفهمیم که مشکل کار کجاست و حل کنیم مسئله رو نه اینکه صورت مسئله رو پاک کنیم.

 

میخوام جمله فوق العاده زیبای دکتر علی شریعتی رو درباره عشق یادآوری کنم:

"من تورا دوست دارم و تو دیگری را و دیگری ، دیگری را و اینگونه است که همه تنهاییم..."

در جایی دیگر می فرمایند که اگر از کلمه ای زیاد و در جای نادرست خودش استفاده بشه ، اون کلمه معنای واقعی خودش رو از دست میدهد.

که به نظرم جای بسی تامل دارد. دیروز بعد از برگشت از عسلویه (محل کار) رفتم به کافی شاپ یکی از دوستان (طبق روال عادی) و باهم در مورد اینکه 5 سال هست رابطه ای با جنس مخالف برقرار نکرده ام صحبت کردیم. حرف بسیار سنگین و زیبایی زد. گفت : چرا ازش توی ذهن خودت یک بت ساختی؟ اون رابطه تموم شد. رهاش کن. اگه تورو واقعا دوست داشت که رهات نمیکرد. مطمئن باش حتی اگه یک درصد دلت رو واقعا شکسته باشه روزگار جوابش رو قاطعانه خواهد داد.

اما من از اون برای خودم یک بت نساخته ام بلکه میترسم از برقراری یک ارتباط، از اینکه دوباره زخم برداره قلبم. زخمی که 5 ساله پیش پیدا کرد هنوز خوب نشده(هرچند هیچکس برام اون نمیشه) !!!!! با هزار زحمت تونستم اون عشق و علاقه شدید رو کم کنم.

میدونی یک چیزی میگه خانم فلارنچی نویسنده ایتالیایی که اگه به کسی خیلی اهمیت بدی توی زندگیت ، اهمیتت رو از دست میدی توی زندگیش !!!!!

 

+ نگاشتم در  چهارشنبه ۱۵ مهر۱۳۹۴ساعت 14:38  توسط تا ابد تنها  | 

سلامی به حرمت تنهایی ...

سلامی به عظمت سکوت...

سلامی به ابهت درد این 5 سال گذشته...

سلامی به تازگی زخم تاریخ 5/5/89

 

سلام به همه عزیزان.. ببخشید این مدت نتونستم در خدممتون باشم. یک مقداری درگیری و گرفتاری برام پیش اومده بود. این وبلاگ بهترین رفیقم و تنها دارایی با ارزشی هست که دارم.

این وبلاگ شاهد روزایی بود که جز بهترین لحظات زندگیم بود. از طرفی روزگار کسی را ازم گرفت.

با توجه به بی وفایی ها و بی مهری این قرن جای تعجب نداشت ولی من فکرکردم عشق قدرتش بیشتر است.

نمیدونم حالا که مقصر اصلی کیست؟

توی این 5 سال خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی تغییر کردم. شاید به جرئت 180 درجه تغییر کرده باشد.

خیلی چیزا یاد گرفتم. درسته اون موقعی که عاشق شدیم خیلی جوان بودیم ولی خود خودمون بودیم. الان یک مقدار بیشتر عقلم میرسه. تغییر کردم. صبورتر شدم. اما دیگه اون نیست...

 

کسی که بخاطرش همه کار کردم. بخاطرش تحمل کردم فشارها و حرف های پدر و مادرم را اما بخاطر پسر داییش منو ول کرد.

 

الان که تهران زندگی میکنم همش به این فکرمیکنم اگه یه روز خیابون دیدمش منو میشناسه یا نه؟

اگه دیدمش بهش چی بگم؟ اصلا میتونم حرف بزنم یا نه؟ چقدر تغییر کرده؟ ازدواج کرده یا نه؟

اصلا میخواد منو ببینه یا نه؟

 

امیدوارم هرجا هست خوشبخت باشه هرجا هست

+ نگاشتم در  چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ساعت 14:1  توسط تا ابد تنها  | 

به نام آن خدایی که اول و آخر دنیاست...

سلامی به اندازه تاریکی ظلم

سلامی به اندازه حس نکبتی که من به خانواده ام دارم

سلامی به اندازه حس تنفری که خانواده ام در من ایجاد کردن

سلامی به صبری که دیگه تموم شده

سلامی به بزرگی صبر خدا که فقط نشسته نگاه میکنه

خوب هستید دوستان یا نه؟

در جامعه ی نکبت و آشغالی داریم زندگیم میکنیم که هیچیش سرجاش نیست...

جامعه ای که یک دختر 17 ساله باید بره زنا کنه تا بتونه خرج یک خانواده را تامین کند.

جامعه ای که هرچی با سواد درست حسابی داشت یا دارند از ممکلت میرن یا دارن میسوزند و دق میکنند از دست این احمق ها

جامعه ای که یک روز حال میکنند فلان قانون را ثبت و اجرا می کنند و فردا همان قانون را لغو میکنند.

جامعه ای که هرکی دزدی نکنه بهش میگن بی عرضه

جامعه ای که اگه به پدر و مادرت دروغ نگی نمیتونی کاری که دوست داری رو انجام بدی

جامعه ای که پدر و مادراش برای نسلی هستند که از روی جهل انقلاب کردن و الان برای اینکه از خود دفاع کنند میگند شما نمیفهمید.

جامعه ای که پدر و مادرش قدرت دستشون اینه که گمشو از خونه بیرون یا دیگه بهت پول توی جیبی نمیدم و ...

جامعه ای که دینی رو انتخاب کرده که اون دین به پدر و مادرها قدرتی داده که اصلا لیاقت و جنبه استفاده ازش رو ندارن اونم قدرت نفرین کردن هست

جامعه ای که پدر و مادراش از خدا هم بالاتر هستند

. باید این جامعه را به گند کشید و درش با گل بست...

حالم بهم میخوره ازین زندگی. نفرین بر شما. نفرین بر شما

+ نگاشتم در  شنبه ۸ شهریور۱۳۹۳ساعت 0:16  توسط تا ابد تنها  | 

جنون گرفته ام ... و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند

و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...

به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود

به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است

چه برسد به فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......

سکوت می کنم ....

می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان نسبت به آنچه هستم بروند

می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا

و خیره نگاهشان می کنم ....

مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی آنها از

جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....

از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به نظر می آید

چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...

چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند

که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت

یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود

وقتی

این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...

دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است . اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....

و تو باید خودت را در کار غرق کنی ....

تا در خودت غرق نشوی ....

تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...

جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......

اما تو میتوانی مخفی اش کنی ... نه اینکه تو قدرتمندی

بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش

از مخفی شدن ................... خوششان می آید

آری همینست ....

مادر را می بوسم .... سر کار می روم ....

خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد

خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم ... تا وجدانم روی خورده شیشه راه نرود

پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا آمده ِ رفیقم /بالا می روم

بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........

و یادم می رود ...

آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند

قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است ....................

+ نگاشتم در  جمعه ۲۷ تیر۱۳۹۳ساعت 13:12  توسط تا ابد تنها  | 

به نام خدایی که بزرگترین مرد تاریخ را خلق کرد...

سلامی به بزرگواری علی(ع)...

سلامی به وسعت تنهایی مــــــــــــــــــــــرد...

سلامی به وفادار بودن چاه...

سلامی به اندازه غم اشک های امروزم...

خوب هستید یا نه؟ فکرکنم بزرگترین و با سابقه ترین دروغ تاریخ این باشه که در جواب سوال چطوری؟ میگوییم خوبم!!!

امشب نمیخوام دیگر دروغی بگویم. من خوب نیستم. هر شب و هر روز و هر ماه و هر سال که میگذرد بیشتر و بیشتر سایه تنهایی رو حس میکنم.

نه میخواهم بگویم که بد است و نه میخواهم بگویم که خوب هست.

امشب وقتی شوق و ذوق برادرم رو دیدم که پیراهن زیبایی که همسرش برای روز مرد برایش خریده را پوشیده بود اولش بهش حسودیم شد برای 30 ثانیه ولی بعد واقعا از خوشحالیش خوشحال شدم و در دلم برایشان آرزوی خوشبختی و تداوم عشق کردم.

من خودم خواستم که مجرد بمونم و ازین هیچ گله ای ندارم هرچند دلیل دارم براش و چند نفری مقصر هستند اما در کل هدفم از نوشتن این متن گفتن این هست که تنهایی تا یک جایی بزرگت میکنه بعد از اون خوردت میکنه.

شاید اگر مادرم بهم تبریک میگفت اصلا اینجوری نمیرفتم توی خودم اما ضربه سنگین رو میدونید کجا خوردم؟ دقیقا اون لحظه ای که پدرم برگشت و بهم گفت هنوز مرد نشدی....

پناه آوردم به آهنگ " هرجا چراغی روشنه " از داریوش تا بغض توی گلوم بترکه و خفه ام نکنه.

پ.ن : روز مرد را به همه مـــــــــــــــــــــــردان سرزمینم چه آنها که ازدواج کرده اند و چه آنها که هنوز مجرد هستند و روز پدر را به همه آن پدرانی که توانایی تامین معاش خانواده را دارند و چه آنهایی که ندارند را تبریک میگم.

 

+ نگاشتم در  دوشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 22:56  توسط تا ابد تنها  | 

به نام آن خدایی که از حق خود میگذرد ولی از حق الناس هرگز...

سلامی به زیبایی اولین عشق زندگیت...

سلامی به زیبایی وفاداری در سخت ترین لحظات...

سلامی به اندازه معرفت رفیق های زندگیت...

سلامی به اوج تنهـــــــــــــــــایی...

س ل ا م

خوب هستید؟ خیلی ها آمدند و برام نوشتند که دوباره آمدی حرف از تنهایی و افسردگی و اینجور حرف های جهان سومی بزنی؟ دوست گلم توام جهان سومی هستی و تنها فرق ما در این است که تو جرئت نداری آدرس وبلاگت رو بذاری که بشه نوع قلمت رو تشخیص داد.

هنوز بعدا از گذشت 4 سال باز هم هروقت بهم میریزم یاد روزهایی میوفتم که بهترین حس دنیا را داشتم و احساس خوشبختی میکردم. درسته که 6 ماه طول کشید تا دوباره خود را احیا کردم ولی...

امروز که دوباره یاد دوست قدیمی خودم(این وبلاگ) افتادم ، تازه فهمیدم که چقدر بی معرفت شده ام جدیدا نسبت بهش...

از 2 سال پیش شروع کردم به گوش کردن آهنگ های داریوش اقبالی...

یک آهنگ هست که همش با خودم میگم کاش 4 سال پیش گوشش کرده بودم. اونم آهنگش به اسم " به نام دل "

 

امروز نیامده ام که زیاد حرف بزنم چون قلمم حس و حال نگاشتن ندارد و نمیخوام بهش فشار بیارم.

پ.ن : (شما برایم این قسمت رو بنویسید!!!! )

+ نگاشتم در  شنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 1:0  توسط تا ابد تنها  | 



+ نگاشتم در  پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 12:37  توسط تا ابد تنها  | 

به نام خدایی که درد هرکس را به اندازه جنبه اش میدهد...

سلامی به زیبایی دیدن شیر خوردن کودک یک روز از سینه مادرش

سلامی به لذت سقوط آزاد از هواپیمایی در اوج 3000 پایی آسمان

سلامی به زیبایی دیدن غروب و طلوع خورشید

سلامی به اندازه کوته فکربودن این ملت

س ل ا م

خوب هستید دوستان یا نه؟ میدونم همتون به دروغ میگید که خوب هستید ولی یک درد، یک بغض، یک غصه ، یک حس گوشه ی وجودتون هست که تسکین دادنش کار ساده ای نخواهد بود...

وقتی نگاه میکنم به این مردم تازه به این نتیجه میرسیم که جهان سوم بودن لایق ما بوده... وقتی ما نمیخواهیم تفکر 50 سال پیش خود را عوض کنیم پس لایق پیشرفت نخواهیم بود. دوستان گلم این مملکت قدر جوونای خودش رو نمیدونه... ماها سرمایه های این کشور هستیم ولی به تنها کسانی که اهمیت نمیدهند ما جوونها هستیم.

میدونید چرا پدرو مادر ها جووناشون رو درک نمیکنند؟ چون اختلاف دو نسل خیلی زیادتر از حد شده!!!! اونا مال زمانی هستند که دیپلم معادل فوق لیسانس الان هست و پول ارزش واقعی خودش رو داشت. اما الان هیچکدوم ازین مواردی که ذکر کردم وجود ندارد....

خدایا...... !!!!!

تو خودت میدانی که ما جهان سومی ها هممون نیاز به معجزه داریم. ما مثل جهان اولی ها نیستیم که هر لحظه که اراده کنیم بتونیم زندگیمون رو تغییر بدیم ماها باید با یک ملت بچنگیم تا بتونیم یک زندگی تقریبا متوسط و خوب برای خودمون بسازیم.... میدونید چرا؟ چون هیچکدوممون هوای همدیگه رو نداریم. چشم دیدن پیشرفت یکی دیگه رو هم نداریم.

این ملت تنها چیزی که دارن این است که به وقت لزوم متحد میشند تنها همین و بس.

پ.ن 1 : یکی از مخاطبین به نام مستعار آوا نظر میذاره و میخواد که به وبلاگش برم ولی لینک وبلاگ رو نمیذاره. دوست عزیز لینک رو بذارید تا سر بزنم.

پ.ن 2 : یک جمله هدیه من به شما دوستان گلم....

همانند شاه شطرنج باش که حتی بعد از باخت هم کسی جرات بیرون انداختنش را از صحنه زندگی ندارد.

 

+ نگاشتم در  چهارشنبه ۳۰ مرداد۱۳۹۲ساعت 12:54  توسط تا ابد تنها  |