میدونم آخرش از تنهایی میمیرم
به نام آن خدایی که اول و آخر دنیاست...

سلامی به اندازه تاریکی ظلم

سلامی به اندازه حس نکبتی که من به خانواده ام دارم

سلامی به اندازه حس تنفری که خانواده ام در من ایجاد کردن

سلامی به صبری که دیگه تموم شده

سلامی به بزرگی صبر خدا که فقط نشسته نگاه میکنه

خوب هستید دوستان یا نه؟

در جامعه ی نکبت و آشغالی داریم زندگیم میکنیم که هیچیش سرجاش نیست...

جامعه ای که یک دختر 17 ساله باید بره زنا کنه تا بتونه خرج یک خانواده را تامین کند.

جامعه ای که هرچی با سواد درست حسابی داشت یا دارند از ممکلت میرن یا دارن میسوزند و دق میکنند از دست این احمق ها

جامعه ای که یک روز حال میکنند فلان قانون را ثبت و اجرا می کنند و فردا همان قانون را لغو میکنند.

جامعه ای که هرکی دزدی نکنه بهش میگن بی عرضه

جامعه ای که اگه به پدر و مادرت دروغ نگی نمیتونی کاری که دوست داری رو انجام بدی

جامعه ای که پدر و مادراش برای نسلی هستند که از روی جهل انقلاب کردن و الان برای اینکه از خود دفاع کنند میگند شما نمیفهمید.

جامعه ای که پدر و مادرش قدرت دستشون اینه که گمشو از خونه بیرون یا دیگه بهت پول توی جیبی نمیدم و ...

جامعه ای که دینی رو انتخاب کرده که اون دین به پدر و مادرها قدرتی داده که اصلا لیاقت و جنبه استفاده ازش رو ندارن اونم قدرت نفرین کردن هست

جامعه ای که پدر و مادراش از خدا هم بالاتر هستند

. باید این جامعه را به گند کشید و درش با گل بست...

حالم بهم میخوره ازین زندگی. نفرین بر شما. نفرین بر شما

+ نگاشتم در  شنبه 8 شهریور1393ساعت 0:16  توسط تا ابد تنها  | 

جنون گرفته ام ... و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند

و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...

به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود

به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است

چه برسد به فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......

سکوت می کنم ....

می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان نسبت به آنچه هستم بروند

می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا

و خیره نگاهشان می کنم ....

مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی آنها از

جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....

از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به نظر می آید

چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...

چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند

که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت

یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود

وقتی

این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...

دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است . اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....

و تو باید خودت را در کار غرق کنی ....

تا در خودت غرق نشوی ....

تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...

جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......

اما تو میتوانی مخفی اش کنی ... نه اینکه تو قدرتمندی

بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش

از مخفی شدن ................... خوششان می آید

آری همینست ....

مادر را می بوسم .... سر کار می روم ....

خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد

خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم ... تا وجدانم روی خورده شیشه راه نرود

پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا آمده ِ رفیقم /بالا می روم

بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........

و یادم می رود ...

آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند

قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است ....................

+ نگاشتم در  جمعه 27 تیر1393ساعت 13:12  توسط تا ابد تنها  | 

به نام خدایی که بزرگترین مرد تاریخ را خلق کرد...

سلامی به بزرگواری علی(ع)...

سلامی به وسعت تنهایی مــــــــــــــــــــــرد...

سلامی به وفادار بودن چاه...

سلامی به اندازه غم اشک های امروزم...

خوب هستید یا نه؟ فکرکنم بزرگترین و با سابقه ترین دروغ تاریخ این باشه که در جواب سوال چطوری؟ میگوییم خوبم!!!

امشب نمیخوام دیگر دروغی بگویم. من خوب نیستم. هر شب و هر روز و هر ماه و هر سال که میگذرد بیشتر و بیشتر سایه تنهایی رو حس میکنم.

نه میخواهم بگویم که بد است و نه میخواهم بگویم که خوب هست.

امشب وقتی شوق و ذوق برادرم رو دیدم که پیراهن زیبایی که همسرش برای روز مرد برایش خریده را پوشیده بود اولش بهش حسودیم شد برای 30 ثانیه ولی بعد واقعا از خوشحالیش خوشحال شدم و در دلم برایشان آرزوی خوشبختی و تداوم عشق کردم.

من خودم خواستم که مجرد بمونم و ازین هیچ گله ای ندارم هرچند دلیل دارم براش و چند نفری مقصر هستند اما در کل هدفم از نوشتن این متن گفتن این هست که تنهایی تا یک جایی بزرگت میکنه بعد از اون خوردت میکنه.

شاید اگر مادرم بهم تبریک میگفت اصلا اینجوری نمیرفتم توی خودم اما ضربه سنگین رو میدونید کجا خوردم؟ دقیقا اون لحظه ای که پدرم برگشت و بهم گفت هنوز مرد نشدی....

پناه آوردم به آهنگ " هرجا چراغی روشنه " از داریوش تا بغض توی گلوم بترکه و خفه ام نکنه.

پ.ن : روز مرد را به همه مـــــــــــــــــــــــردان سرزمینم چه آنها که ازدواج کرده اند و چه آنها که هنوز مجرد هستند و روز پدر را به همه آن پدرانی که توانایی تامین معاش خانواده را دارند و چه آنهایی که ندارند را تبریک میگم.

 

+ نگاشتم در  دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت 22:56  توسط تا ابد تنها  | 

به نام آن خدایی که از حق خود میگذرد ولی از حق الناس هرگز...

سلامی به زیبایی اولین عشق زندگیت...

سلامی به زیبایی وفاداری در سخت ترین لحظات...

سلامی به اندازه معرفت رفیق های زندگیت...

سلامی به اوج تنهـــــــــــــــــایی...

س ل ا م

خوب هستید؟ خیلی ها آمدند و برام نوشتند که دوباره آمدی حرف از تنهایی و افسردگی و اینجور حرف های جهان سومی بزنی؟ دوست گلم توام جهان سومی هستی و تنها فرق ما در این است که تو جرئت نداری آدرس وبلاگت رو بذاری که بشه نوع قلمت رو تشخیص داد.

هنوز بعدا از گذشت 4 سال باز هم هروقت بهم میریزم یاد روزهایی میوفتم که بهترین حس دنیا را داشتم و احساس خوشبختی میکردم. درسته که 6 ماه طول کشید تا دوباره خود را احیا کردم ولی...

امروز که دوباره یاد دوست قدیمی خودم(این وبلاگ) افتادم ، تازه فهمیدم که چقدر بی معرفت شده ام جدیدا نسبت بهش...

از 2 سال پیش شروع کردم به گوش کردن آهنگ های داریوش اقبالی...

یک آهنگ هست که همش با خودم میگم کاش 4 سال پیش گوشش کرده بودم. اونم آهنگش به اسم " به نام دل "

 

امروز نیامده ام که زیاد حرف بزنم چون قلمم حس و حال نگاشتن ندارد و نمیخوام بهش فشار بیارم.

پ.ن : (شما برایم این قسمت رو بنویسید!!!! )

+ نگاشتم در  شنبه 6 اردیبهشت1393ساعت 1:0  توسط تا ابد تنها  | 



+ نگاشتم در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 12:37  توسط تا ابد تنها  | 

به نام خدایی که درد هرکس را به اندازه جنبه اش میدهد...

سلامی به زیبایی دیدن شیر خوردن کودک یک روز از سینه مادرش

سلامی به لذت سقوط آزاد از هواپیمایی در اوج 3000 پایی آسمان

سلامی به زیبایی دیدن غروب و طلوع خورشید

سلامی به اندازه کوته فکربودن این ملت

س ل ا م

خوب هستید دوستان یا نه؟ میدونم همتون به دروغ میگید که خوب هستید ولی یک درد، یک بغض، یک غصه ، یک حس گوشه ی وجودتون هست که تسکین دادنش کار ساده ای نخواهد بود...

وقتی نگاه میکنم به این مردم تازه به این نتیجه میرسیم که جهان سوم بودن لایق ما بوده... وقتی ما نمیخواهیم تفکر 50 سال پیش خود را عوض کنیم پس لایق پیشرفت نخواهیم بود. دوستان گلم این مملکت قدر جوونای خودش رو نمیدونه... ماها سرمایه های این کشور هستیم ولی به تنها کسانی که اهمیت نمیدهند ما جوونها هستیم.

میدونید چرا پدرو مادر ها جووناشون رو درک نمیکنند؟ چون اختلاف دو نسل خیلی زیادتر از حد شده!!!! اونا مال زمانی هستند که دیپلم معادل فوق لیسانس الان هست و پول ارزش واقعی خودش رو داشت. اما الان هیچکدوم ازین مواردی که ذکر کردم وجود ندارد....

خدایا...... !!!!!

تو خودت میدانی که ما جهان سومی ها هممون نیاز به معجزه داریم. ما مثل جهان اولی ها نیستیم که هر لحظه که اراده کنیم بتونیم زندگیمون رو تغییر بدیم ماها باید با یک ملت بچنگیم تا بتونیم یک زندگی تقریبا متوسط و خوب برای خودمون بسازیم.... میدونید چرا؟ چون هیچکدوممون هوای همدیگه رو نداریم. چشم دیدن پیشرفت یکی دیگه رو هم نداریم.

این ملت تنها چیزی که دارن این است که به وقت لزوم متحد میشند تنها همین و بس.

پ.ن 1 : یکی از مخاطبین به نام مستعار آوا نظر میذاره و میخواد که به وبلاگش برم ولی لینک وبلاگ رو نمیذاره. دوست عزیز لینک رو بذارید تا سر بزنم.

پ.ن 2 : یک جمله هدیه من به شما دوستان گلم....

همانند شاه شطرنج باش که حتی بعد از باخت هم کسی جرات بیرون انداختنش را از صحنه زندگی ندارد.

 

+ نگاشتم در  چهارشنبه 30 مرداد1392ساعت 12:54  توسط تا ابد تنها  | 

به نام آن خدایی که هرکس با اسمی خاصی صدایش میکند ولی ...

سلامی به زیبایی شب که یکرنگ هست

سلامی به اندازه معنای کلمه ای بزرگ مثل ...

سلامی به وسعت رزق منو تو که توی جیب یکی دیگه انبار میشه

س ل ا م

خوب هستید دوستان گلم؟ شما که غریبه نیستید پس از شما چه پنهان چندوقتی هست که دستم به قلم نمیرود.

شنیده اید که میگویند " زبانم مو درآورد ازبس بهشون گفتم که اینکارو نکنید و انجام دادن " قطعا شنیدید!!!! حال من اینه. به زبان روزه شما که دارید این متن رو میخونید قسم، خسته شدم ازبس گفتم: شماها که ادعا مسلمان بودنتان گوش دنیا را کر کرده است پای حرفتان بمانید. شرف داشته باشید انسان باشید ولی کو گوش شنوا......

آخرین آهنگ مرتضی پاشایی رو گوش کردید؟ یک جاش میگه:

میدونی حال من اینروزا بدتر از همه است.....آخه هرکی رسید دل ساده منو شکست

بعضی حقایق توی زندگی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند. آخه من چطوری بیام به شما بگم تنهایی یعنی چی؟

تنهایی یعنی وایسی ببینی چطور باهات برخورد میکنند که اولین چیزی که توی ذهنت صدا میکنه اینه که بچه یتیم هستی

تنهایی یعنی زندگی توی شهری که زبونت رو میفهمند نه میتونی به زبونشون حرف بزنی

تنهایی یعنی بالاترین برگ یک درخت بودن و اولین قربانی باد شدن

تنهایی یعنی وقتی میری لباس بخری از فروشنده مغازه بپرسی بهت میاد یا نه؟

تنهایی یعنی ...

یک مدت که از زندگیت بگذر کم کم میبینی که همه برایت غریبه شدن از مادر و خواهر و پدر و برادر گرفته تا همسایه ای که هرروز سلام علیک داشتید باهم... آنروز به پایان خط رسیده ای رفیق، جاده ای بدون دور برگردون ، جاده ای یکطرفه

" دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم "

اینم جمله آخر هدیه من به شما:

هرچه بیشتر آدم ها را میشناسی تنهاییت دلچسب تر میشود
+ نگاشتم در  جمعه 28 تیر1392ساعت 19:6  توسط تا ابد تنها  | 

زنده ام نه ازجانی که مانده؟

ازاستخوانهای لجبازی که روی هم ایستاده اند!

+ نگاشتم در  یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 20:47  توسط تا ابد تنها  | 

ایندقعه فقط میخوام این ماجرا رو بخوانید و بس...
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،

آب دهانش را قورت داد

خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

امتحان ریاضی ثلث اول

سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه

که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم

بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد

سئوال : نامساوی را تعریف کنید

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران

اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا

که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی

و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،

که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید

و پشت در گم شد...
+ نگاشتم در  سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 20:4  توسط تا ابد تنها  | 

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا...

تورا بیشتر از خودم باور دارم و میدانم تنها نمیگذاری مرا آنگونه که دیگران تنها نهادن.

تورا بیشتر از خودم باور دارم و میدانم که کمکم خواهی کرد همانگونه که من بنده ات را کمک کردم.

تورا بیشتر از خودم باور دارم و میدانم از مادر برای من مهربان تر هستی.

تورا بیشتر از خودم باور دارم و میدانم که میدانی...

خدایا میشود این بار هم برایم خدایی کنی آخر میدانی بجز تو من کسی را ندارم. تازه اگه داشته باشم هم امیدی به او ندارم.

خدایا من میدانم که تو از اینکه بندگانت درخواست هایشان را فقط به تو میگویند و از تو یاری میخواهند لذت میبری پس لطفا یاریم کن پروردگار من

+ نگاشتم در  شنبه 30 دی1391ساعت 3:18  توسط تا ابد تنها  |